پى بالكسر،مخفف پيه،و بالفتح،معروف،كه بتازى عصب گويند،و بمعنى پاى،و نشان پاى نيز آمده،و گاهى بمناسبت اين معنى بمعنى نشان مطلق،و بمعنى دنبال نيز استعمال كنند،چنانكه گويند:اين راز را پىبرد،يعنى نشان برد،و پى اين رفت يعنى دنبال اين رفت،و بمعنى بهر و براى،و بمعنى تاب و طاقت،و بمعنى نوبت و مرتبه نيز آمده،مثال بعضى معانى،خسرو گويد: بيت چو خواهى برتر از عالم نهى پى بگو ترك جهان و هر چه در وى و كمال گويد: بيت دو راه رو كه براهى روند بر يك سمت عجب نباشد اگر اوفتند پى بر پى و سيف گويد: بيت بگذار اين سخن كه بر از طاق اين عقول در پاى او فتند زمانى هزار پى و فردوسى گويد: مثنوى ز هندو ز فغفور و خاقان و چين ز روم و زهر كشورى همچنين بياورد بس هر كسى باژ و ساو نه پى بود با او كسى را نه تاو 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص379) 
به فتح اول و سكون ثانى معروف است و آن چيزى باشد كه بر كمان و زين اسب و بر تير جائى كه پيكان در آن كنند پيچند و به عربى عصب گويند و مخفف پاى است كه به عربى رجل خوانند و نشان پاى باشد كه نقش قدم است و دنبال و پس و عقب و تعاقب و قصد و اراده و نشان و پى بردن يعنى نشان يافتن و به معنى براى و بهر نيز هست چنان كه گويند از پى فلان كار به معنى از براى فلان كار و از بهر فلان چيز و به معنى بار و مرتبه هم آمده است مثل اين كه گويند چند پى مراد آن باشد كه چند مرتبه و چند بار و تاب و طاقت را نيز گفتهاند و به كسر اول مخفف پيه باشد كه در چراغ سوزند و شمع نيز سازند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص216) 
- چند معنى دارد: اول عصب باشد. مثالش شاعر گويد: نظم چون كمان خدمت تو خواهم كرد تا مرا پى بر استخوان باشد دوم نشان پاى باشد. مثال اين معنى عطائى گويد: بيت ليك نامت ز بخل مىنبرند زير پاى همه شدى چون پى سوم بمعنى بهر و براى باشد. حكيم سنائى فرمايد: بيت از پى آنكه تا تمام شويم پاى بر سر نهيم دايره وار چهارم كرت و مرتبه باشد اسفرنگى گويد: بيت حلق عدوت هر پيى كز جگر آب خوى شدى آب روانش از لب چشمۀ خنجر آمدى پنجم بمعنى پاى باشد. مثال اين معنى سوزنى گويد: بيت بزير پى سپرم سرش را چو سير بود بگاه گرسنگى آنكه بشكند ذقنم ششم بمعنى دنبال و عقب آمده . مثالش شيخ سعدى گويد: بيت پسر در پى كاروان سر نهاد ز دشنام چندانگه دانست داد فخر الدين گرگانى بمعنى بعد ازين و پس ازين آورده و گفته: بيت كه من با تو چنان باشم ازين پى كه دانش با روان و شير بامى و بمعنى بر آوردن پى پاى كسى را نيز آمده چنان كه گويند فلان را پى كردند. مثالش شيخ نظامى فرمايد: بيت چون خرد در ره تو پى گردد گرد اين كار و هم كى گردد و [بكسر باء] مرخم پيه باشد. مثالش سراج الدين راجى گويد: بيت بسختى چو كوه ار چه گردن فراخت ز تف حرارت چو پى مىگداخت و شمس فخرى نيز گويد: شعر بهيبت جسم و جان خصم بگداخت بر آن صورت كه آتش جرم پى را 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص277) 
بر وزن كَى آن چيزى باشد كه بتازى عصب كويند و آن را بر كمان و زين اسب و بر جائى از تير كه پيكان در آن نهند پچند شيخ ابو سعيد كفته شعر پى در كاو است و كاو در كهسار است ماهى سريشمين بدريا بار است بز در كمر است و توز در بلغار است زه كردن اين كمان بسى دشوار است و بمعنى بهر و براى انورى كفته از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون سرخ بيد از همه اعضا بكشايد اكحل و بمعنى دنبال و پىدرپى و پياپى يعنى قدمبهقدم و متعاقب و متواتر حافظ كفته شعر لبت مىبوسم و در مىكشم مى به آب زندكانى بردهام پى و بمعنى دنبال و متعاقب نيز كفته شعر هشيار شو كه مرغ سحر مست كشت هان بيدار شو كه خواب اجل در پى است هى حشمت ببين و سلطنت كل كه كستريد فرّاش باد هر ورقى را بزير پى اين پى بمعنى پاى است و انورى در معنى پى بردن كفته جاه تست آن ز جهان بيش جهانى كه در او وهم را پر ببرد حيرت و فكرت را پى سك اصحاب كهف روزى چند پى نيكان كرفت مردم شد كمال اسمعيل كفته شعر دو راه رو كه براهى روند در يك سمت عجب نباشد اكر اوفتد هزاران پى و بمعنى تاب و طاقت فردوسى كفته شعر ز هند و ز فغفور و خاقان چين ز روم و ز هر كشورى همچنين بياور و بس هركسى باج و ساو نه پى بود با او كسى را نه تاو و با اول مكسور مخفّف پيه است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص240) 
(پسوند) مزيد مؤخر امكنه چون: احمدچالهپى.اساروپى. امجلهپى.برفآبپى.و... 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص626) 
سنت را گويند.حكيم سنائى گويد: آنكه پى دار مصطفى باشد#در دل او همه صفا باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص8) 